X
تبلیغات
سکوت مرگبار عشق



سلام و درود به همه ی کسانی که با حرفاشون دل ادم رو امیدوار میکنند .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 23:57 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 6:18 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



یک روز خود را خواهم کشت

یک روز جرات پیدا خواهم کرد

یک روز آرام خود را خواهم کشت

زندگی آرامی نداشتم میخواهم مرگ آرامی داشته باشم

یک روز صبح خود را خواهم کشت

زنگیم به سیاهی شب بود.آری..صبح خود را خواهم کشت

....


یک روز با دلی پر از حسرت خود را خواهم کشت

یک روز با دلی شکسته با غروری له شده خود را خواهم کشت

یک روز با تمام آرزوهای زیبایم خود را خواهم کشت

یک روز گرم خود را خواهم کشت

زندگیم شب چله زمستان بود.آری..روز گرمی خود را خواهم کشت

یک روز با دلی سنگ خود را خواهم کشت

یک روز بدون فکر به عشق ناکامم خود را خواهم کشت

دیگر دلم نرم نمیشود تا پشیمان شوم

امید است که زندگی پر از آرامش خیال را در سرزمین  دور از نظرها داشته باشم…….امید است

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 5:51 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



....

در آغوشـم که می گیــری آنقــَــَدر آرام می شوم که

فرامـــــــوش می کنم باید نفـــــــــس بکشم….

گـاه گاهـی دل من می گیرد

بـیـشـتر وقـت غروب ، آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی…

....

نمیــــــدانم

تعبیـــــر نگاهت

خداحافظیستـــــــ

یا انتــــــظار ؟!

…..

شکستم

نه آن زمان که رفتی

همان وقت که گفتی می روی ..

…..

من میشم عروس دنیا

تو بیا و داماد روزگارم باش…

…..

در عجبم چطور هنوز ستون فقراتم سالم است وقتی با این انهدام  سخت از چشمانت افتادم !

…..

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ،

دلتنگی ام را به باد می سپارد . . . .

…..

هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی

کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــــد !

بــعـضی از عـهـدهــا را

روی قــلـب هـای هــم مـینــویــسـیـم

حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد …

شـکـسـتَنـشـان

یـک آدم را مـی شَـکند !!

…..

بیا قرار بگذاریم که ،

هیچ وقت با هم قراری نداشته باشیم

بگذار همیشه  اتفاق خودش بیفتد

این طور بهتر است من هر لحظه منتظر اتفاقم

منتظر ِ  یک اتفاق که ” تــــو ” را به ” مـن ” برساند.

…..

محتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

…..

از تـ ُ چـهـ پنهــان ، گــاهی برایـم آنقـدر خواستنـی می شوی

کـه شـروع می کنم بـه شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـا

برای یکـ بار دیگـر رسیـدن  بـه بوی تنت

پیشانی اَت بُقعه ی همیشــه اَمن یاد ِ من است

می بوسمش شایـــد از پشت این ضریـح حــاجت روا شوم !!!

تو را آرزو نخواهم کرد، هیچ وقت! تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی، با دل خود، نه با آرزوی من

شب را دوســت دارم …!

چرا که در تاریکـــی ..

چهره ها مشخـــــص نیست !!

و هر لحظـــــه ..

این امیــــد ..

در درونـــــــم ریشه می زند …

که آمده ای ..

ولی من ندیده ام

مـَــن ..

طَعـــم شیرین یافتن را

در طَعم تلــخ از دَستــــ دادن یافتــَـم

در این میان،

سهم من تنهـــــا یک یادَتـــــــــ به خیر ساده بود !

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 5:46 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



کنار هق هق سکوت،از این هوا تو میروی

صدای من شکسته است،که بی صدا تو میروی

عزیز لحظه های دور،خود از تو دور میشوم

تو دورمیشوی زمن، به انتها تو میروی

میان هق هق سکوت،به جاده میزند دلت

ورای غربت نگاه،چه آشنا تو میروی

اسیر خنده های تو،به دام غم نشسته ام

که این اسارت از من است،ولی رها تو میروی

بگو چگونه بگذرم من از هوای چشم تو؟

هلال مه به دوش تو،بگو کجا تومیروی؟

به دست من روانه شد،از این افق قدوم تو

بگویمت نمان برو،چه بی اِبا تو میروی

چو موج میروی اگر،حصار میکشم به یم

از این کران به آن کران،به قصه ها تومیروی

چه گویمت ک گوییم،به زمزمه میان بغض

که استخاره کرده ای،بدون ما تو میروی

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 5:41 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |




+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 5:17 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |




+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 10:10 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



خواهی امد...

روزی دوباره به سراغم خواهی امد . ولی می دانم که شادابی ات را در پس جاده های جوانی گم کرده ای . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . اگر چه فانوس قلبم سوسو می زند و تکه های شکسته قلبم که تو سالها پیش با بی رحمی آن را شکسته ای با یک اشاره از هم خواهد پاشید . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . پس از آمدنت ، در زلال چشمانت خیره خواهم شد و به تو خواهم گفت : که سالهای زیادی را به انتظارت نشسته ام

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 10:1 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |




+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 9:53 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



و مرا


آنقدر آزردی ..


که خودم کوچ کنم از شهرت ..


بکنم دل ز دل چون سنگت ..


تو خیالت راحت ..


می روم از قلبت ..


میشوم دورترین خاطره در شب هایت


تو به من می خندی ..


و به خود می گویی:


باز می آید و می سوزد از این عشق


ولی ..


بر نمی گردم نه!


می روم آنجایی


که دلی بهر دلی تب دارد ..


عشق زیباست و حرمت دارد ..


تو بمان ..


دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت


سرد و بی روح شده است ..


سخت بیمار شده است ..


تو بمان در شهرت

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 9:31 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



ای کاش دوستی ما با یه دیدار شروع میشد و با یه دیدار تموم میشد

ای کاش مثل همه تو روز جدایی چشم تو چشم میشدیم

ای کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بزنم

ای کاش توی دوستی مثل بقیه بودیم

.

.

.

ولی همه اینا با یه حادثه از بین رفت

نه روز جدایی نه حرفی نه خداحافظی و نه دیداری

ای کاش دوستیمون مثل بقیه بود تا الان که نیستی دل تنگت نباشم

ای کاش کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بگم که مدیونت نباشم

ولی الان باید تا اون دنیا صبر کنم و بعدش بگم :   دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 9:28 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



حلالم کن دارم میرم ...چقدراین لحظه دلگیره  

گناهی گردن مانیست ...همش تقصیر تقدیره

نگام کن لحظه ی رفتن ...چه تلخه این هم آغوشی

چه وحشتناکه دل کندن ...چقدر سخته فراموشی

پرازبغضم پرازگریه ...پرازتلخی وشیرینی

حلالم کن دارم میرم ...منوهرگز نمی بینی

حلالم کن اگه دستام ...به دستای توعادت کرد

آخه دنیای عاشق کش ...به ما دوتا خیانت کرد

کلاف آرزوهامو ...چراهیشکی نمی بافه

برای ما دوتا عاشق ...جدایی دورازانصافه

تمام سهم من از تو ...یه حلقه س که توو دستامه

تمام سهم تو ازمن ...یه عشق بی سرانجامه

تو بارونی ترین ابری ...من از پاییز لبریزم

چه معصومانه می باری ...چه مظلومانه می ریزم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 7:46 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



بیا ای مرگ امشب راحتم کن سخت دلگیرم

ملول از ننگ هستی هستم و از زندگی سیرم


اگرجان از تن انسان چو بیرون رفت میمیرد

ندارم جانی اندر تن چرا آخر نمیمیرم


گریزانی چرا ای مرگ ای صیاد دام افکن

شکارآمد به پای خود چه غم داری بزن تیرم


بیا دستم به دامان تو دستم را بگیر امشب

وگرنه انتقام زندگی را از تو می‌گیرم


بیا و دست بردار ای فلک از بازی جانم

ورق برگشت بازنده تویی در دور تقدیرم


اگرچه عمر کوتاهم برای عاشقی کم بود

بیا ای زندگی بگذر دگر من ظاقت ماندن ندارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 7:11 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 6:58 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |



 شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم؟

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی!!! »  » »

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 6:8 توسط مدیر این وبلاگ: شهرام |